خرید بک لینک

موضوع «تولدم مبارک . در ضمن من پیش دبستانی ای شدم :دی» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

امروز بعد از مدتها اومدم اینجا تا واستون از این چند وقت غیبتم بگم . اوووووووووووووووه که چه ماجراهایی داشتیم و چه خبر بود ....

اولین خبر تولدم بود که خیلی خودمونی برگزار شد .  مهم تر از همه کادوهای خیلی خوبی هم دریافت کردم . آخ که چه ذوقی کرده بودم واسه گرفتن کادوهام ....

این هم چند تا عکس از تولدم ... 

مهم ترین خبر اینکه من دقیقا ۲ روز به مهر ۵ ساله میشم  و با برنامه ریزی های مامان و بابای مهربونم ( که  کاش امسال رو هم میذاشتن توی خونه بمونم و واسه خودم بازی کنم و .... ) روز ۳۱ شهریور برای جشن ورود به پیش دبستانی آماده شدم . باید براتون بگم که توضیحات مامان و تعریف از ماجراها و اتفاقات داخل پیش دبستانی اصلا کافی نبود و من واقعا روزی که وارد مهد شدم فهمیدم که ماجرا از چه قراره .

 


 یعنی اصلا فکرش رو هم نمیکردم که جدایی چند ساعته از مامان و بابام اینقدر برام مشکل و غیر ممکن باشه به حدی که موقعی که وارد کلاس شدیم برای معرفی مربی و همکلاسی ها چشم من هیچ کس به غیر از مامان و بابا رو نمیدید و گوشم هم چیزی غیر از صدای اون دو تا رو نمیشنید . یعنی به هیچ عنوان نمیتونستم حتی یک لحظه چشمم رو از مامانم بردارم چون ظاهرا دنبال فرصتی بود تا من رو با مربی و بقیه بچه ها تنها بذاره و این موضوع شدیدا من رو ناراحت و غصه دار میکرد .

.................................................................................................................................. 

(مامان نوشت : الهی من قربون اون چشمای نازنینت بشم که اون روزها اینقدر بارونی شد و چشمای من و بابایی رو هم بارونی کرد . گاهی اینقدر دور از چشم تو گریه کردیم که از رفتار خودمون خندمون میگرفت و به تو حق میدادیم که یه همچین رفتاری ازت سر بزنه )

خلاصه براتون بگم که روزها وروزها گذشت تا من اندکی راحت تر این جدایی رو تحمل کنم و هنوز هم شبها قبل از خواب از مامنم میپرسم : مامان فردا زود زود زود میای دنبالم ؟؟؟ پشت در مهد میمونی تا من کارم تموم بشه و با هم بریم خونه ؟  کی مهد کودکم تموم تموم میشه ؟!!!

اسم مربی مهربونم مریم جونه که خیلی خیلی خانوم مهربون و دوست داشتنیه . روزهای اول تا حدودا ۱۰ روز جایگزین مامانی شده بود و من دستم رو از توی دستش بر نمیداشتم و حتی نیم ساعتی رو که مربیها برای استراحت به دفتر میرفتن و ما باید به سالن نمایش میرفتیم ، من با مریم جون توی دفتر چایی میخوردم و پیشش بودم !!!      

یه چیز مهم اینکه مامان مهربون من از سر دلسوزی خیلی از کارهای من رو خودش انجام میداد و این موضوع واسم مسکل ساز شده بود . اول اینکه برای پوشیدن کفشها و لباسم کمی به مشکل بر خوردم . دوم اینکه روزهای اول همه چاشتم رو به خونه برمیگردوندم چون همیشه مامانی غذام  رو برای خوردن واسم آماده میکرد و .... !

اما :

 

من اینروزها بیشتر کارهام رو خودم انجام میدم و مامانی هم از این وضعیت شدیدا راضیه ...

 

 

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 16:14

صفحه بندی